واشکلغتنامه دهخداواشک . [ ش َ ] (اِ) واشق . واشه . باشه .به لهجه ٔ گیلکی از مرغان شکاری از خانواده ٔ عقاب است . این لغت ناگزیر در پهلوی هم واشک بوده که معرب آن واشق شده است . (ا
واشکردهلغتنامه دهخداواشکرده . [ ک َ دَ / دِ ] (ص ) وشکرده . چست و چابک . || ساخته و پرداخته . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). || مستعد. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). و ر
واشکافتنلغتنامه دهخداواشکافتن . [ ش ِ ت َ ] (مص مرکب ) شکافتن .نبش . بازشکافتن . || خواستن . بیع. (یادداشت مؤلف ). || دلالی کردن . (ناظم الاطباء).
واشکستنلغتنامه دهخداواشکستن . [ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) بازشکستن . خم کردن . تا کردن . دولا کردن : الفتخ ؛ سرانگشتان سوی کف واشکستن . (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی ).
واشکردهلغتنامه دهخداواشکرده . [ ک َ دَ / دِ ] (ص ) وشکرده . چست و چابک . || ساخته و پرداخته . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). || مستعد. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). و ر
واشکافتنلغتنامه دهخداواشکافتن . [ ش ِ ت َ ] (مص مرکب ) شکافتن .نبش . بازشکافتن . || خواستن . بیع. (یادداشت مؤلف ). || دلالی کردن . (ناظم الاطباء).
واشکستنلغتنامه دهخداواشکستن . [ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) بازشکستن . خم کردن . تا کردن . دولا کردن : الفتخ ؛ سرانگشتان سوی کف واشکستن . (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی ).
واشکانلغتنامه دهخداواشکان . [ ] (اِخ ) از دیه های ساوه . (تاریخ قم ص 140). از رستاق ساوه ٔ طسوج قیستین . (تاریخ قم ص 114).
واشکنلغتنامه دهخداواشکن . [ ش ِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان توابع کجور در بخش مرکزی شهرستان نوشهر که در 5 هزارگزی جنوب غربی کجور واقع است . ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و دا