وارشلغتنامه دهخداوارش . [ رِ ] (ع ص ) مهمان ناخوانده . (از اقرب الموارد). ناخوانده بر طعام کسی آینده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آن که ناخوانده بر طعام کسی آید. (ناظم الاطباء).
وارشواژهنامه آزادبارش باران باران در زبان «گیلکی» به معنای «باران» است (مازنی؛ قایم شهر) باران. بارش باران
وارشولغتنامه دهخداوارشو. [ ش ُ ] (اِخ ) تلفظی از ورشو، پایتخت لهستان . رجوع به ورشو و قاموس الاعلام ترکی شود.
وارشیداه کنانلغتنامه دهخداوارشیداه کنان . [ رَ ک ُ ] (ق مرکب ) وارشیداگویان : پای ناخوانده رسید و نفر مویه گران وارشیداه کنان راه نفر بگشائید.خاقانی .
وارسوویهلغتنامه دهخداوارسوویه . [ ی ِ ] (اِخ ) تلفظی از ورشو. وارشووه پایتخت لهستان . رجوع به ورشو شود.
رو وارلغتنامه دهخدارو وار. (اِ) این کلمه در بیت ذیل از نظام قاری آمده است اما معنی آن روشن نیست شاید نام نوعی پارچه باشد : آنکه خیاط برد پارچه از رو وارش پنبه حلاج چرا کم نکند از
ساده رویلغتنامه دهخداساده روی . [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) کنایه از دلبر محبوب ، و مراد خالی بودن از کدورت ریش و بروت و عاری بودن چهره ٔ ملک وارش از غل و غش ، و این وصف مخصوص ذکور است .