وارسلغتنامه دهخداوارس . [ رِ ](پسوند) در ترکیب ذیل وارس به معنی منش و «وار» است :شاه وارس به معنی شاه منش ، شاه وار. (یادداشت مؤلف ).
وارسلغتنامه دهخداوارس . [ رِ ] (ع ص ) برگ زرد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). برگ زرد شونده . (آنندراج ).
وارثلغتنامه دهخداوارث . [ رِ ] (اِخ ) (زیارت ...) نام زیارت نامه ای در زیارت حضرت حسین بن علی علیه السلام . (مؤلف ).
وارثلغتنامه دهخداوارث . [ رِ ] (اِخ ) از شاعران لاهور است و صاحب صبح گلشن درباره ٔ وی چنین آرد: جواهر آبدار مضامین از خزینه ٔ خاطر برمی آورد و گویی از جوهریان سخن میراث همو برد.
وارثلغتنامه دهخداوارث . [ رِ ] (اِخ ) شیخ محمد وارث اﷲآبادی که مرید خلیفه قطب الدین مصیب اﷲآبادی و همراه پیر خود به سال 1106 به حج رفت و پس از بازگشت در وطن خود گوشه نشین شد و د
وارستگیفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزادی، رهایی ۲. آزادگی، آزادمنشی، اصالت، حریت، رهایی ۳. افتادگی، خشوع، خضوع، فروتنی، ≠ وابستگی
وارستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزاد، رسته، رها ۲. پارسا، زاهد، متقی ۳. آزاد، آزاده، حر، سبکبار، ≠ وابسته
وارستگیدیکشنری فارسی به انگلیسیdeliverance, enlightenment, ennoblement, liberalism, liberality, stoicism
وارسیدنلغتنامه دهخداوارسیدن . [ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) تحقیق . تفتیش . وارسی کردن . رسیدگی کردن . با دقت آگاهی حاصل کردن . (ناظم الاطباء):مثل حارس میزنی وارس . (از یادداشتهای مؤل
وارسیکنندهverifierواژههای مصوب فرهنگستانهستاری که هویت ادعایی هستار دیگر را با استفاده از یک قرارداد احراز اصالت (authentication protocol) بررسی میکند متـ . وارس