هیچ گاهلغتنامه دهخداهیچ گاه . (ق مرکب ) هیچ وقت . هرگز : گر کند هیچ گاه قصد گریزخیز ناگه به گوشش اندر میز.خسروی .
هرچگاهلغتنامه دهخداهرچگاه . [ هََ چ ِ ] (ق مرکب ) هرگاه . هر وقت که : هرچگاه آن نظر حضرت ایشان زیاده نشدی به درجه ٔ عدم رسیدندی . (انیس الطالبین ). من هرچگاه قصد میکردم که یکی از
حکم اندازلغتنامه دهخداحکم انداز. [ ح ُ اَ ] (نف مرکب ) تیرانداز که هیچگاه تیر او خطا نکند. قَدرانداز. قادرانداز : به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگندکه نیست همچو منی شاعرسخن پردازخلاف با
صاحةلغتنامه دهخداصاحة. [ ح َ ] (ع اِ) زمینی که گاهی [ هیچگاه ] نرویاند گیاه را. (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).