هیزم نیمسوزگویش اصفهانی تکیه ای: nimasuǰ طاری: nimsuǰ طامه ای: nimasoti طرقی: ezem-e nimsotti کشه ای: namasoti نطنزی: nimasotti
هیزملغتنامه دهخداهیزم . [ زُ ] (اِ) وقاد. وقید.وقود. (منتهی الارب ). حطب . هیمه . چوب برای سوختن . چوب خشک سوختنی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : شب زمستان بود کپی سرد یافت کرمکی
ژابیژفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرشک آتش؛ قطرۀ آب که هنگام سوختن هیزم تر از آن میچکد.۲. شرارۀ آتش.۳. (زیستشناسی) بومادران.
مؤمنلغتنامه دهخدامؤمن . [ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) استرآبادی . میر محمد مؤمن از شعرای خوش قریحه و نازک خیال به خصوص در رباعی است . وی به هند رفت و در همانجا درگذشت . از اشعار اوست :
ژابیژلغتنامه دهخداژابیژ. (اِ) داروئی است که آن را بوی مادران گویند. (برهان ). رجوع به بوی مادران شود. || سرشک آتش و آن قطره های آب است که از هیزم تر در وقت سوختن می چکد. شراره ٔ