هیرادلغتنامه دهخداهیراد. (اِ) خود را به مردم تازه روی و خوشحال وانمودن و به عربی بشیر خوانند. (آنندراج ) (برهان ).
همرادلغتنامه دهخداهمراد. [ هََ ] (ص مرکب ) دو کس را گویند که در همت و سخاوت و شجاعت و جوانمردی و کرم همچو هم باشند. (برهان ).
هیادةلغتنامه دهخداهیادة. [ دَ] (ع مص ) توبه کردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (دهار). || جهود شدن . (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ).
هیرابلغتنامه دهخداهیراب . (اِخ ) دهی است از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد. در 12هزارگزی جنوب شوسه که کوهستانی و معتدل و دارای 255 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و ش
اسرعلغتنامه دهخدااسرع . [ اَ رَ ] (اِ) مؤلف مؤید الفضلاءگوید: در نسخه ٔ طب بمعنی خون سیاوشان که هندش هیرادو کهی و رنگپت و بزبان اهل اردو، خون خرابا نامند.
تازهروفرهنگ مترادف و متضاد۱. باطراوت، بشاش، تازهرخ، خوشرو، شادمان، گشادهرو، هیراد، خندان، خوشحال ≠ گرفته، مغموم ۲. بدعنق بشاشت، طراوت، خوشرویی، حسن خلق، گشادهرویی
بشاشفرهنگ مترادف و متضادابروگشاده، بانشاط، بسام، خرم، خشنود، خندان، خوشخو، خوشرو، شاد، شادمان، شنگول، گشادهرو، نیکرو، هیراد ≠ مغموم، درهم، بقکرده، گرفته