هوفلغتنامه دهخداهوف . (ع ص ) مرد تهی بی خیر و گول بددل .(اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِ) پوست بیضه مانندی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
هوفلغتنامه دهخداهوف . [ هََ / هو ] (ع اِ) خانه ٔ عنکبوت . (مهذب الاسماء). || باد گرم . || باد سرد. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). از اضداد است . (منته
حوفلغتنامه دهخداحوف . [ ح َ ] (ع اِ) ازارمانندی از پوست که زنان حائض و کودکان پوشند. (منتهی الارب ). رهط. (اقرب الموارد). آن پوست که زنان درپوشند چون حایض باشند. (مهذب الاسماء)
هوفاریقونلغتنامه دهخداهوفاریقون . [ ] (معرب ، اِ) به لغت رومی نام دوایی است که آن را دارمی رومی گویند و آن حبی باشد سرخ به رنگ سماق بغدادی و به عربی رمان الانهار خوانند. عرق النسا را
هوفسطیداسلغتنامه دهخداهوفسطیداس . [ ف َ ] (معرب ، اِ) نام عصاره ٔ لحیةالتیس است که به فارسی شنگ و به عربی اذناب الخیل خوانند. (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به تذکره ٔ ضریر انطاکی شود.
هوفقیداسلغتنامه دهخداهوفقیداس . [ ف َ ] (معرب ، اِ) رستنیی باشد سرخ رنگ به سیاهی مایل و به عربی عصی الراعی گویند. داخل قابضات است و خون را ببندد. (برهان ) (آنندراج ).
هوفللغتنامه دهخداهوفل . [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ سوسنگرد شهرستان دشت میشان .کنار رود کرخه قرار دارد و دارای 200 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
هوفاریقونلغتنامه دهخداهوفاریقون . [ ] (معرب ، اِ) به لغت رومی نام دوایی است که آن را دارمی رومی گویند و آن حبی باشد سرخ به رنگ سماق بغدادی و به عربی رمان الانهار خوانند. عرق النسا را
هوفسطیداسلغتنامه دهخداهوفسطیداس . [ ف َ ] (معرب ، اِ) نام عصاره ٔ لحیةالتیس است که به فارسی شنگ و به عربی اذناب الخیل خوانند. (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به تذکره ٔ ضریر انطاکی شود.
هوفقیداسلغتنامه دهخداهوفقیداس . [ ف َ ] (معرب ، اِ) رستنیی باشد سرخ رنگ به سیاهی مایل و به عربی عصی الراعی گویند. داخل قابضات است و خون را ببندد. (برهان ) (آنندراج ).
هوفللغتنامه دهخداهوفل . [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ سوسنگرد شهرستان دشت میشان .کنار رود کرخه قرار دارد و دارای 200 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).