سر و گوشفرهنگ گنجواژه هوش و حواس، سر و گوش آب دادن، کسب اطلاع، سر و گوش جنبیدن،بالغ شدن، سرو گوش دویدن= خواستار چیزی بودن.
هوش و گوشلغتنامه دهخداهوش و گوش . [ ش ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) هوش و حواس .- هوش و گوش کسی باز بودن ؛ خوب توجه داشتن . نیک متوجه بودن .
بی هوشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کندذهن؛ کندفهم.۲. (پزشکی) کسی که در اثر داروی بیهوشی یا علت دیگر هوش و حواسش از کار افتاده باشد و احساس درد نکند.
بیحضوریلغتنامه دهخدابیحضوری . [ ح ُ ] (حامص مرکب ) بیماری و ناتوانی زیرا که موجب قصور و عبادت و معاش است . (غیاث ). || جمعیت خاطر و فراغ دل نداشتن ، چه حضورشکفتگی و خرمی است . (آنن