هوس داشتنلغتنامه دهخداهوس داشتن . [ هََوَ ت َ ] (مص مرکب ) هوس پختن . هوس کردن : تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیب هرکه در سر هوسی داشت از آن بازآمد.سعدی .
هوسدیکشنری فارسی به انگلیسیcaprice, crotchet, fancy, freak, humor, impulse, impulsion, notion, vagary, whim, whimsicality
هوسلغتنامه دهخداهوس . (اِ) هوا و هوس باشد. (برهان ) : در قدح کن ز حلق بط خونی همچو روی تذرو و چشم خروس رزم بر بزم اختیار مکن هست ما را به خود هزاران هوس .ابن یمین .
هوسلغتنامه دهخداهوس . (اِخ ) ژان . از روحانیان چک ، متولد 1368 و محروق در 1415 م . رجوع به ژان هوس شود.
ویر داشتنلغتنامه دهخداویر داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) هوس داشتن . میل مفرط داشتن . اشتیاق داشتن . رجوع به ویر شود.
هوس بردنلغتنامه دهخداهوس بردن . [ هََ وَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) هوس داشتن . خواستن : هوس تو هیچ طبعی نبرد که سر نبازدز پی تو هیچ مرغی نپرد که پر نریزد.سعدی .
هوس کردنلغتنامه دهخداهوس کردن . [ هََ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هوس داشتن . در هوس افتادن . خواستن . خواهانی و آرزو کردن : چنان به پای تو در مردن آرزومندم که زندگانی خویشم چنان هوس نکن
هوسلغتنامه دهخداهوس . [ هََ وَ ] (ع اِ) نوعی از جنون . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || هلاک . (اوبهی ). || خواهش و آرزو و ریژ وهوا و آرزوی نفس . (ناظم الاطباء). پویه . بویه .