هوزلغتنامه دهخداهوز. (اِخ ) خوز. رجوع به خوز شود. جمع معرب آن اهواز است و نام قوم ساکن خوزستان . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
هوزلغتنامه دهخداهوز. [ هََ وْ وَ ] (اِ) دومین صورت از صور هشتگانه ٔ حروف جُمَّل که شامل سه حرف «هَ» و «و» و «ز» و به ترتیب برابر با پنج و شش و هفت است : به هر لغت که تو گویی سخ
هوزلغتنامه دهخداهوز. (اِ) آواز تند و تیز را گویند مانند صدایی که از طاس برنجی و امثال آن برآید. (برهان ) : باز بانگ اندراوفتاد به هوزآهو آزاد شد ز پنجه ٔ یوز.نظامی .
حوذلغتنامه دهخداحوذ. [ ح َ ] (ع مص ) گردآوردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). احاطه کردن . (اقرب الموارد). || سخت راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (تاج المصادر بیه
هوزنلغتنامه دهخداهوزن . [ هََ زَ ] (ع اِ) هر گرد و غبار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرغی است . (منتهی الارب ).
هوزانلغتنامه دهخداهوزان . (اِ) نرگس شکفته را گویند. (برهان ). آیا دگرگون شده ٔ کلمه ٔ موژان نیست ؟ (یادداشت مؤلف ).
هوزنلغتنامه دهخداهوزن . [ هََ زَ ] (ع اِ) هر گرد و غبار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرغی است . (منتهی الارب ).
هوزانلغتنامه دهخداهوزان . (اِ) نرگس شکفته را گویند. (برهان ). آیا دگرگون شده ٔ کلمه ٔ موژان نیست ؟ (یادداشت مؤلف ).
هوزبلغتنامه دهخداهوزب . [ هََ زَ ] (ع ص ) شتر توانا بر سیر. || شتر کلانسال . || (اِ) کرکس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).