هوبلغتنامه دهخداهوب . [ هََ ] (ع اِمص ) دوری . || (ص ) مرد گول و بیهوده گوی . || (اِ) فروغ آتش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوبلغتنامه دهخداحوب . [ ح َ ] (ع اِ) مادر. || پدر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || خواهر. (منتهی الارب ). اخت . (اقرب الموارد). || دختر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ||
حوبلغتنامه دهخداحوب . [ ح َ / حو ] (ع اِ) گناه . (ناظم الاطباء). اثم . (از اقرب الموارد) : ولاتأکلوا اءَموالهم الی اموالکم انه کان حوباً کبیراً (قرآن 2/4)؛ اَی ذنباً عظیماً. |
حوبلغتنامه دهخداحوب . [ ح َ وَ ] (ع اِ) ای حوبی ؛ والهفاه : همه آبستن گشتید و همه دیونژاداین مکافات چنین باشدتان ای حوبی .منوچهری .
حوبلغتنامه دهخداحوب . [ ح ُ وَ ] (ع اِ) ج ِ حَوبَة، به معنی پدر و مادر و خواهر و دختر و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به حوبة شود.
هوبرّهگویش بختیاریهوبرّه، نام پرندهاى با جثه بزرگ به اندازه بوقلمون که در نواحى صحرایى و کویرى زندگى مىکند.
هوباتولغتنامه دهخداهوباتو. (اِخ ) جایی است در کردستان میان دیوان دره و سقز و آثاری از حدود دوهزار سال پیش در آنجا هست که در غاری سنگی تراشیده شده و ظاهراً معبد هراکلیس بوده است .
هوبجةلغتنامه دهخداهوبجة.[ هََ ب َ ج َ ] (ع اِ) شکم زمین . || منتهای وادی که آب در آن ریزد. || گو که به جای استادن گاه آب کنند و آب را بسوی آن روان کنند و از آن نوشند. (منتهی الار
هوبرلغتنامه دهخداهوبر. [ ب َ ] (اِ) دوش و بغل و کنار. || به معنی پشتی و حمایت هم آمده است . (برهان ). مصحف هوبه است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به هوبه شود.
هوبرّهگویش بختیاریهوبرّه، نام پرندهاى با جثه بزرگ به اندازه بوقلمون که در نواحى صحرایى و کویرى زندگى مىکند.
هوباتولغتنامه دهخداهوباتو. (اِخ ) جایی است در کردستان میان دیوان دره و سقز و آثاری از حدود دوهزار سال پیش در آنجا هست که در غاری سنگی تراشیده شده و ظاهراً معبد هراکلیس بوده است .
هوبجةلغتنامه دهخداهوبجة.[ هََ ب َ ج َ ] (ع اِ) شکم زمین . || منتهای وادی که آب در آن ریزد. || گو که به جای استادن گاه آب کنند و آب را بسوی آن روان کنند و از آن نوشند. (منتهی الار
هوبرلغتنامه دهخداهوبر. [ ب َ ] (اِ) دوش و بغل و کنار. || به معنی پشتی و حمایت هم آمده است . (برهان ). مصحف هوبه است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به هوبه شود.