هنرلغتنامه دهخداهنر. [ هَُ ن َ ] (اِ) علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال . (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). کیاست . فراست . زیرکی . (یادداشت مؤلف ).این کلمه در واقع به
هنرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اندیشۀ خلاق فرهنگ، آفرینش، خلقت، آفرینش زیبایی، زیباسازی، استادی، مهارت، هنر نقاشی، هنر تئاتر، هنرهای تزیینی هنرمند هنرکده، هنرستان آفریده، اثر
هنرلغتنامه دهخداهنر. [ هَُ ن َ ] (اِ) علم و معرفت و دانش و فضل و فضیلت و کمال . (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). کیاست . فراست . زیرکی . (یادداشت مؤلف ).این کلمه در واقع به
وشانیلغتنامه دهخداوشانی . [ وَ ] (اِ) زر ده هفت ، و آن زری بوده رائج که در قدیم در ملک خراسان سکه میکرده اند. (برهان ). زری بوده در قدیم رائج وآن را ده هفت میگفتند و آن خالص نبود
بنات النعشلغتنامه دهخدابنات النعش . [ ب َ تُن ْ ن َ ] (اِخ ) هفتورنگ . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) ستاره ٔ معروف به هفت ستارگان در شمال و جنوب ، چهار از وی را نعش و سه را بنات گویند
زحللغتنامه دهخدازحل . [ زُ ح َ ] (اِخ ) ستاره ٔ سیاره که بر فلک هفتم تابد و آن نحس اکبر است . و در مدار بضمتین است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ستاره ای است از ستارگان . این اس
سپارهلغتنامه دهخداسپاره . [ س ِ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) سی پاره است و آن یک جزو باشد از سی جزو کلام خدا. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) : هر سقطی بعهد تو لاف هنر زند ولی زند مغان ک