هنرمندلغتنامه دهخداهنرمند. [ هَُ ن َ م َ ] (ص مرکب ) باهنر : ز گیتی هنرمند و خامش تویی که پروردگار سیاوش تویی . فردوسی .آن خریدار سخندان و سخن و آن هواخواه هنرمند و هنر. فرخی .مرد
هنرمندفرهنگ فارسی طیفیمقوله: رسانۀ ارتباط . وسیلۀ انتقال اندیشه سم] هنرمند نقاش، طراح، رسام، خطاط، خوشنویس آرتیست، هنرپیشه، بازیگر، کارگردان [سینما 445]، انیماتور، موسیقیدان، نوازن
هنرمندیدیکشنری فارسی به انگلیسیartfulness, artifice, artistry, craft, facility, forte, skill, virtuosity
هنرمندیلغتنامه دهخداهنرمندی . [ هَُ ن َ م َ ] (حامص مرکب ) دارای هنر بودن . چیره دستی . شگفتی در کار یا اشتغال به کارهای هنری چون نقاشی ، پیکرسازی ، شاعری ، خوانندگی ، نوازندگی و م
صاحب هنرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههنرمند؛ هنرور: ◻︎ اگر هست مرد از هنر بهرهور / هنر خود بگوید نه صاحبهنر (سعدی۱: ۱۵۶).