هم رزملغتنامه دهخداهم رزم . [ هََ رَ ](ص مرکب ) دو تن که با یکدیگر جنگ کنند : همان کشتگان را به خسرو نمودبگفت آنکه هم رزم هرکس که بود. فردوسی .کجا باره ٔ او کند موی ترشودخشک هم رز
هملغتنامه دهخداهم . [ هََ ] (حرف ربط، ق ) به معنی نیز که به عربی ایضاً گویند. (برهان ). لفظ فارسی است مرادف نیز. صاحب بهار عجم نوشته که فرق در لفظ «نیز» و لفظ «هم » این است که
خنیدهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. معروف؛ مشهور: ◻︎ ز شیران توران خنیده تویی / جهانجوی و هم رزمدیده تویی (فردوسی۴: ۴۰۸)، ◻︎ از این آشناروی تو داستان / خنیده نیامد بر راستان (نظامی۵: ۷۶۲).
فورلغتنامه دهخدافور. (اِخ ) نام رای کنوج است که یکی از رایان و پادشاهان هند باشد، و سکندر اورا کشت . (برهان ). ظاهراً عنوان عمومی یک خانواده ٔ سلطنتی یا نام عمومی شاهان یک ناحی
آغازیدنلغتنامه دهخداآغازیدن . [ دَ ] (مص ) ابتداء. شروع .افتتاح . آغاز کردن . آغاز نهادن . گرفتن . سر گرفتن . بنا نهادن . بنیاد. برداشت کردن . برداشتن : مرد مزدور اندرآغازید کارپیش
شورلغتنامه دهخداشور. (اِ) آشوب . (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). فتنه و فساد. شورش . (ناظم الاطباء). انقلاب . ثورت . (یادداشت مؤلف ) : تا برنهاد زلفک