همین که (/ تا) مرا دید، پنهان شد.گویش اصفهانی تکیه ای: nezen ke men-eš bedi, qâyem bebo. طاری: hamin go mun-eš bedi, qâyem bebo. طامه ای: hamin ko mun-e bodi, qâyam bobo. طرقی: hamin ke mon-eš bedi, qâyem b
تاباللغتنامه دهخداتابال . (اِخ ) حاکم ایرانی سارد: پاک تیاس همینکه کورش را دور دید دعوی استقلال کرد و چون خزانه ٔ کرزوس راکورش باو سپرده بود مردم سواحل را با خود همراه کرده سپاهی
سروالهلغتنامه دهخداسرواله . [ س ُرْ ل َ / ل ِ ] (اِ) علفی بود که بر سر آن خارهای تیز باشد و همینکه به جامه فرورفت جدا کردن آن بسیار دشوار است . (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ).
چندانفرهنگ مترادف و متضاد۱. آنقدر، بهحدی، آنمیزان ۲. تاآن زمان ۳. همینکه، محضاینکه ۴. بسیار، زیاد، کثیر، خیلی
احورهلغتنامه دهخدااحوره . [ اَ وِ رَ ] (ع اِ) ج ِ حُوار و حِوار، بمعنی بچه ٔ ناقه همینکه بزاید یا آنکه از شیر بازشده باشد.