همگیلغتنامه دهخداهمگی . [ هََ م َ / م ِ ] (ضمیر مبهم ، ق ) تمامی و همه . (از غیاث ). جملگی . کلاً. یکسر. یکسره . (یادداشت مؤلف ) : جبرئیل بیامد و پری بزد قصر ملک و همه ٔ حشم را
همگینلغتنامه دهخداهمگین . [ هََ ] (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ شهرستان شهرضا. 814 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و قنات و محصولش غله ، پنبه ، لبنیات ، میوه ، و کاردستی زنان جاجیم با