همگنیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: رابطه نی، همگونی، تجانس، همشکلی، همانندی، همخوانی، یکنواختی، پایداری همسانی، یکرنگی، یکپارچگی توافق، سازگاری هماهنگی، نظم انطباق، تطبیق مجموعیت
همگنیhomogeneityواژههای مصوب فرهنگستانبرابری کمیتهای موردنظر، غالباً واریانس، در تعدادی گروه، جامعه و مانند آن
همگنی فرهنگیcultural homogeneityواژههای مصوب فرهنگستانسازگاری فرهنگهای گوناگون در یک جامعه یا سازگاری عناصر درونی یک فرهنگ در جامعه
homogenyدیکشنری انگلیسی به فارسیهمگنی، همانندی، تشابه، ایجاد جنسی شبیه خود، همانندی در نتیجه داشتن یک اصل
پیشریسهprothallus, prothalliumواژههای مصوب فرهنگستانصفحۀ مسطح همگنی که براثر جوانهزنیِ هاگ حاصل میشود