هم فکریلغتنامه دهخداهم فکری . [ هََ ف ِ ] (حامص مرکب ) هم فکر بودن . هم عقیده بودن . || با یکدیگر برای کاری اندیشیدن .
هماهنگیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) صدایی، همفکری، یکرنگی، یگانگی، اتحاد، وحدت، سازگاری، توافق، اتفاق قول، تایید، نظر موافق، تفاهم، همبستگی، همیاری، همکاری سمپاتی
فراکسیونفرهنگ انتشارات معین(فِ یُ) [ فر. ] (اِ.) 1 - گروه های همفکری که در داخل یک حزب یا مجمع به وجود می آیند. 2 - در علم ریاضی خارج قسمت دو کمیت ، کسر، بَرخه . (فره ).
consultedدیکشنری انگلیسی به فارسیمشاوره، مشورت کردن، همفکری کردن، رایزنی کردن، کنکاش کردن، مشورت خواستن از
consultsدیکشنری انگلیسی به فارسیمشاوره، مشورت کردن، همفکری کردن، رایزنی کردن، کنکاش کردن، مشورت خواستن از