همساللغتنامه دهخداهمسال . [ هََ ] (ص مرکب ) هم سال . هم سن . (آنندراج ). دو تن که به یک اندازه عمر کرده باشند. (یادداشت مؤلف ). همزاد : کنون صد پسر گیر همسال اوبه بالا و چهر و ب
همسالیلغتنامه دهخداهمسالی . [ هََ ] (حامص مرکب ) هم سالی . همسال بودن . هم سن بودن : از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان از او خالی .خاقانی .
تودۀ همسالeven-aged standواژههای مصوب فرهنگستانتودهای از درختان که از یک ردۀ سنی تشکیل شده و دامنۀ سن درختان آن 20± درصد چرخۀ برداشت است
همسالیلغتنامه دهخداهمسالی . [ هََ ] (حامص مرکب ) هم سالی . همسال بودن . هم سن بودن : از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان از او خالی .خاقانی .
شاه بالافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجوانی همبالا و همسال داماد که شب عروسی دوشبهدوش داماد حرکت میکند؛ ساقدوش.
رسیدهدارmature treeواژههای مصوب فرهنگستاندرخت یا تودۀ همسالی که به مرحلۀ تولیدمثل رسیده و به اندازۀ کافی رشد کرده باشد یا اندازۀ آن برای استفادۀ تجاری مناسب باشد
برش پناهیshelterwood cutting, shelterwood felling, shelterwood cutواژههای مصوب فرهنگستانیکی از انواع برش برای زادآوری جنگل همسال که در آن زادآوری در پناه درختان مادر صورت میگیرد