هم خوانلغتنامه دهخداهم خوان . [ هََ خوا / خا ] (ص مرکب ) هم سفره . (یادداشت مؤلف ) : بر او زآن شگفت آفرین خوان شدندبه خوردن نشستند و هم خوان شدند. اسدی .هم خوان تو گر خلیفه نام اس
همخوان 2consistentواژههای مصوب فرهنگستانسامانهای که اجزای آن با یکدیگر همخوانی یا سازگاری داشته باشد متـ . سازگار
همخوان 3consonantواژههای مصوب فرهنگستانآوایی که در تولید آن نوعی مانع در مسیر جریان هوا ایجاد شود متـ . صامت
نیمواکهsemi-vowelواژههای مصوب فرهنگستانهمخوانی که در تولید آن مجرای گفتار تنگ شود، ولی به انسداد یا سایش نینجامد و ازاینجهت در مرز میان همخوان و واکه قرار گیرد متـ . نیممصوت نیمهمخوان، نیمص