هم بسترلغتنامه دهخداهم بستر. [ هََ ب ِ ت َ ] (ص مرکب ) همخواب . (آنندراج ). ضجیع. مضاجع. (یادداشت مؤلف ). همسر. هم بالین : ملک پنداشت کآن هم بستر اوکنیزک شمع دارد شکّر او. نظامی .
هم بسترفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که با دیگری در یک بستر میخوابد.۲. زن و مردی که با هم در یک بستر بخوابند.
همبستدیکشنری فارسی به انگلیسیblock, body, bond, combination, combine, federation, junction, linkage, nexus, package, splice, tie-up