هماهنگیدیکشنری فارسی به انگلیسیaccordance, co-ordination, concord, concordance, consistency, consonance, coordination, harmony, tune, unison, unity
هماهنگیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) صدایی، همفکری، یکرنگی، یگانگی، اتحاد، وحدت، سازگاری، توافق، اتفاق قول، تایید، نظر موافق، تفاهم، همبستگی، همیاری، همکاری سمپاتی
همآهنگیفرهنگ مترادف و متضادتناسب، تجانس، سازگاری، توافق، ، موافقت، ، وفاق، همدلی، همسازی، همسویی، همنوایی
هم آهنگیلغتنامه دهخداهم آهنگی . [ هََ هََ ] (حامص مرکب ) هم قصدی . همراهی . موافقت . (یادداشت مؤلف ) : در آن پرده که شیرین ساختی سازهم آهنگیش کردی شه به آواز. نظامی .رجوع به هم آهن
هماهنگی ایجاد کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) ل] هماهنگی ایجاد کردن، آشتی دادن موافقت کردن، همکاریکردن، سازگار بودن کوک کردن
هماهنگی ردهشناختیtypological harmonyواژههای مصوب فرهنگستانهمسویی مشخصههای ساختاری هر زبان با طبقهبندی ردهشناختی آن
هماهنگی شناختیcognitive consonanceواژههای مصوب فرهنگستاندر نظریة ناهماهنگی شناختی، موقعیتی که در آن دو عنصر شناختی با یکدیگر همخواناند