هلیهلغتنامه دهخداهلیه . [ هََ ] (اِ) چوبکی باشد پهن که کشتیهای کوچک را بدان رانند. (غیاث ). خله . رجوع به خله و هلیسه شود.
حلیهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. زیور؛ زینت؛ پیرایه.۲. صورت ظاهر انسان؛ هیئت انسان.۳. چگونگی پیکر و رنگ چهره.
حلیهفرهنگ نامها(تلفظ: helye) (عربی) (در قدیم) زینت ، پیرایه ، زیور ؛ (به مجاز) مشخصات صورت و اندام .
ژرسیلغتنامه دهخداژرسی . [ ژِ ] (اِخ ) نام بزرگترین جزیره ٔ آنگلونرماند، دارای 52000 تن سکنه و کرسی آن سنت هلیه است .
زاهد گیلانیلغتنامه دهخدازاهد گیلانی .[ هَِ دِ ] (اِخ ) تاج الدین ابراهیم فرزند روشن امیر.در کتاب اسس المواهب السنیة فی مناقب الصفویة، مشهور به صفوة الصفاء، تألیف توکلی بن اسماعیل بن ح