حلیمولغتنامه دهخداحلیمو. [ ح َ ] (اِ) بیخ حماض بری است . بشیرازی بیخ رستنی باشد که آنرا حماض البقر و حماض البری گویند و به فارسی ترشینک خوانند. (برهان ) (آنندراج ).
هلیوملغتنامه دهخداهلیوم . [ هَِ یُم ْ ] (فرانسوی ، اِ) گاز سبک و غیرقابل احتراقی که در بالن به کار میرود. (فرهنگ انگلیسی حَییم ).
هلموتلغتنامه دهخداهلموت . [ هََ ل َ ] (اِ) سلق جبلی . (از مخزن الادویه ) (حکیم مؤمن ). نوعی از چغندر صحرائی است ، و آن را حلیم میگویند به فتح حای بی نقطه . (برهان ).