حفشلغتنامه دهخداحفش . [ ح َ ] (ع مص ) حفش سیل ؛ گرد آمدن سیل از هر جهت به یک جای . || حفش سیل موضعی را؛ برکندن آنرا. حفش باران زمین را؛ خراشیدن باران روی آنرا. (منتهی الارب ).
حفشلغتنامه دهخداحفش . [ ح َ ف ِ ] (ع ص ) بعیر حفش السنام ؛ اشتر پیش کوهان ریش شده ازاسفل تا به اعلی با سلامت بن کوهان . (منتهی الارب ).
حفشلغتنامه دهخداحفش . [ ح ِ ] (ع اِ) دوکدان . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || خانه ٔ خرد. (مهذب الاسماء). خانه ٔ بسیار خرد که سقف آن نزدیک باشد. || خانه ٔ از گلیم مو. || کوها
هفشوبهلغتنامه دهخداهفشوبه . [ هََ ب َ ] (اِخ ) نام یکی از دهات قهاب بوده است . (از نزهةالقلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص 50).
هفشه جانلغتنامه دهخداهفشه جان . [ هََ ش َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی در چهارمحال بختیاری ، و اهل محل آن را هوراشگون و هوشگان گویند. (یادداشت مؤلف ). دهی است ازبخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد
هفشوبهلغتنامه دهخداهفشوبه . [ هََ ب َ ] (اِخ ) نام یکی از دهات قهاب بوده است . (از نزهةالقلوب حمداﷲ مستوفی چ لیدن ص 50).
هفشه جانلغتنامه دهخداهفشه جان . [ هََ ش َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی در چهارمحال بختیاری ، و اهل محل آن را هوراشگون و هوشگان گویند. (یادداشت مؤلف ). دهی است ازبخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد
پیرسلیمانلغتنامه دهخداپیرسلیمان . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) هفشوئی . از ولایت اصفهان است . مرد کدخدای درویش طبیعت است . توفیق یافت جهت تحصیل علم بمدرسه ٔ والده ساکن شد و مدتی در خدمت آخوند