هزنلغتنامه دهخداهزن . [ هَُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش کهنوج شهرستان جیرفت دارای یکصد تن سکنه . محصول آن خرما است و آب آن از قنات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
حزندیکشنری فارسی به انگلیسیblue, cheerlessness, depression, desolation, dreariness, funk, melancholy, sadness, shadow, sorrow
هزنبرلغتنامه دهخداهزنبر. [ هََ زَم ْ ب َ ] (ع ص ) زیرک تیزسر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مرد بدخوی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هزنبرانلغتنامه دهخداهزنبران . [ هََ زَم ْ ب َ ] (ع ص ) زیرک تیزسر. || مرد بدخوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
هزنوعلغتنامه دهخداهزنوع . [ هَُ ] (ع اِ) بیخ گیاهی شبیه طرثوث . (منتهی الارب ). و صحیح آن به راء مهمله و غین معجمه است . (از اقرب الموارد). رجوع به هرنوغ شود.
هزنبرلغتنامه دهخداهزنبر. [ هََ زَم ْ ب َ ] (ع ص ) زیرک تیزسر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مرد بدخوی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هزنبرانلغتنامه دهخداهزنبران . [ هََ زَم ْ ب َ ] (ع ص ) زیرک تیزسر. || مرد بدخوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
هزنوعلغتنامه دهخداهزنوع . [ هَُ ] (ع اِ) بیخ گیاهی شبیه طرثوث . (منتهی الارب ). و صحیح آن به راء مهمله و غین معجمه است . (از اقرب الموارد). رجوع به هرنوغ شود.
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن عقبةبن قابوس هزنی . واقدی ، در مغازی آرد که حارث و عم او وهب در هنگام جنگ احد گوسفندانی از آن خود را بمدینه آوردند و این شهر را خالی یا
هزانعلغتنامه دهخداهزانع. [ هََ ن ِ ] (ع اِ) ج ِ هزنوع که بیخ گیاهی است شبیه طرثوث . (آنندراج ). رجوع به هزنوع شود.