هزرلغتنامه دهخداهزر. [ هََ ] (ع مص )به عصا سخت زدن بر پهلو و پشت کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سخت درخستن . || راندن و دور کردن کسی را به عصا. (منتهی الارب ). || بر ز
هزرلغتنامه دهخداهزر. [ هَِ ] (ع ص ) زیان زده . (منتهی الارب ). مغبون . (اقرب الموارد). || گول . (منتهی الارب ). احمق . (اقرب الموارد). || درشت . (منتهی الارب ). شدید. (اقرب الم
هزرلغتنامه دهخداهزر. [ هَُ زَ ] (اِخ ) موضعی که در آن قوم ثمود هلاک شدند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || قبیله ای در یمن که شب خفتند وهلاک شدند، و گویند شهر هذیل است . (اقرب
حذرفرهنگ مترادف و متضاد۱. اجتناب، احتراز، کنارهگیری ۲. احتیاط، حزم ۳. امساک، پرهیز، دوری ۴. بیم، ترس، هراس
هذرلغتنامه دهخداهذر. [ هََ ] (ع مص ) بیهوده گفتن . (منتهی الارب ). خلط کردن و گفتن آنچه را سزا نیست . (اقرب الموارد). || سخت گرم گردیدن روز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حذرلغتنامه دهخداحذر. [ ح َ ذَ ] (ع مص ) پرهیز. (دهار). پرهیز کردن . (ناظم الأطباء) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). اجتناب . ترس . (دهار). ترسیدن . (دهار) (ترجمان عادل ). بیم . تو
حذرلغتنامه دهخداحذر. [ ح َ ذِ ] (ع ص )خائف . ترسان . (غیاث ). حذرگیرنده . (مهذب الاسماء). مرد بیدار. مرد باپرهیز. (منتهی الارب ). مرد بیدار و هوشیار. ترسنده . ج ، حَذِرون ، حَذ
هزرافلغتنامه دهخداهزراف . [ هَِ ] (ع ص ) شترمرغ سریع سبک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هزارف و هزروف شود.
هزرفةلغتنامه دهخداهزرفة. [ هَِ رِ ف َ ] (ع ص ، اِ) شتر ماده ٔ کلانسال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || گنده پیر.(منتهی الارب ). عجوز. (اقرب الموارد). هِزْرَوْفة.
هزرافلغتنامه دهخداهزراف . [ هَِ ] (ع ص ) شترمرغ سریع سبک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هزارف و هزروف شود.
هزرفةلغتنامه دهخداهزرفة. [ هَِ رِ ف َ ] (ع ص ، اِ) شتر ماده ٔ کلانسال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || گنده پیر.(منتهی الارب ). عجوز. (اقرب الموارد). هِزْرَوْفة.