هزاللغتنامه دهخداهزال . [ هََ زْ زا ] (ع ص ) بسیارهزل . (اقرب الموارد). بسیار بیهوده گوی . || مسخره .بازیگر. دلقک که موجب هزل و بیهودگی باشد : بفرمود تا همه ٔ مطربان و مسخرگان و
هزاللغتنامه دهخداهزال . [ هَُ ] (ع مص ) لاغر گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِمص ) لاغری . (منتهی الارب ). نزاری . نحول . نحیفی . نحافت . (یادداشت به خط مؤلف ).
حذاللغتنامه دهخداحذال . [ ح َ / ح ُ ] (ع اِ)آب سرخ که از درخت طلح بیرون آید، یا چیزی است در درخت طلح مشابه صمغ. (منتهی الارب ). || چیزی است که از بیخ سلم بیرون آید و آنرا در شیر
حظاللغتنامه دهخداحظال . [ ح َظْ ظا ] (ع ص ) حظل . مقتر. آنکه بر اهل و عیال نفقه شمار کند. (منتهی الارب ). الذی یحاسب اهله بماینفق علیهم . (مهذب الاسماء). حظول . (منتهی الارب ) (
هزالةلغتنامه دهخداهزالة. [ هَُ ل َ ] (ع اِمص ) خوش منشی . (منتهی الارب ). فکاهة: وقعت ْ بینهما هزالة؛ ای فکاهة. (اقرب الموارد). || زیرکی . (منتهی الارب ).
هزالةلغتنامه دهخداهزالة. [ هَُ ل َ ] (ع اِمص ) خوش منشی . (منتهی الارب ). فکاهة: وقعت ْ بینهما هزالة؛ ای فکاهة. (اقرب الموارد). || زیرکی . (منتهی الارب ).
ثابتلغتنامه دهخداثابت . [ ب ِ ] ابن هزال بن عمروبن قربوس الأنصاری . ابن حجر گوید صحابی است و درک غزوه ٔ بدر کرده و در جنگ یمامه بشهادت رسیده است .
بیهوده گویلغتنامه دهخدابیهوده گوی . [ دَ / دِ ] (نف مرکب ) بیهوده گو. هزال . بَذی ّ. هوب . هذاء: رجل هذاءة؛ مرد بسیار بیهوده گوی از بیماری یا خواب . صیغ؛ کذّاب بیهوده گوی سخن آرا. ابی
ابوبکر ربابیلغتنامه دهخداابوبکر ربابی . [ اَ بو ب َ رِ رَ ] (اِخ ) مسخره و هزالی بوده ظاهراً بزمان سلطان محمود غزنوی و شاید همان بوبکر رئیس مغنیان آنف الذکر است : از حکیمان خراسان کو شه