هزاراسبلغتنامه دهخداهزاراسب . [ هََ زا اَ ] (اِخ ) قلعه ای است استوار و شهری پرآب که گرد آن را آب گرفته است و از یک سوی به خشکی راه دارد. تا خوارزم سه روزراه است و راه آن همه بازار
هزاراسبیلغتنامه دهخداهزاراسبی . [ هََ زا اَ ] (ص نسبی ) منسوب به هزاراسب که دره ٔ محکمی است به خوارزم . (سمعانی ).
علی هزاراسبیلغتنامه دهخداعلی هزاراسبی . [ ع َ ی ِ هََ زا اَ ] (اِخ ) (امیر...). وی و برادرش امیر پیردرویش هزاراسبی از جانب میرزا ابوالقاسم بابر حکومت بلخ و قندوز و بقلان راعهده دار بودن
هزاراسپندلغتنامه دهخداهزاراسپند. [ هَِ زا اِ پ َ ] (اِ مرکب ) نوعی از سداب کوهی است ، و آن را به یونانی مولی میگویند و به عربی حرمل عامی خوانند. بر مفاصل طلا کنند نافع باشد. (برهان )
هزارآبادلغتنامه دهخداهزارآباد. [ هََ ] (اِخ ) دهی از بخش دستجرد شهرستان قم . کوهستانی و سرد و دارای 331 تن سکنه است . از قنات و چشمه سارها مشروب میشود. محصول عمده اش غله و بنشن است
هزاراسبیلغتنامه دهخداهزاراسبی . [ هََ زا اَ ] (ص نسبی ) منسوب به هزاراسب که دره ٔ محکمی است به خوارزم . (سمعانی ).
علی هزاراسبیلغتنامه دهخداعلی هزاراسبی . [ ع َ ی ِ هََ زا اَ ] (اِخ ) (امیر...). وی و برادرش امیر پیردرویش هزاراسبی از جانب میرزا ابوالقاسم بابر حکومت بلخ و قندوز و بقلان راعهده دار بودن
عمادالدینلغتنامه دهخداعمادالدین . [ ع ِ دُدْ دی ] (اِخ ) پهلوان بن هزاراسب ، ملقب به عمادالدین . سومین تن از اتابکان لر بزرگ . رجوع به عمادالدین اتابکی (پهلوان بن ...) شود.