هریکیلغتنامه دهخداهریکی . [ هََ ی َ / ی ِ ] (ضمیر مبهم مرکب ) هریک . هرکدام . (یادداشت به خط مؤلف ) : بیامد سپاه و بیامد پسربخندید با هریکی تاجور. فردوسی .رجوع به هر و هریک شود.
هرکی میدانلغتنامه دهخداهرکی میدان . [ هََ م َ ] (اِخ ) ایلی از ایلات اطراف ارومیه که شامل 400 خانوار است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 120).
هرکیللغتنامه دهخداهرکیل . [ هَِ ] (ع ص ) دختر شگرف اندام نیکوخلفت خوشرفتار.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هرکولة شود.
زادسروفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسرو آزاد: ◻︎ هریکی با قامتی چون زادسرو / هریکی با چهرهای چون ارغوان (فرخی: ۲۶۲).
یوفیلغتنامه دهخدایوفی .[ ] (ص ) بیهوده گو. (غیاث ) (آنندراج ) : یک فقیه و یک شریف و صوفیی هریکی شوخی ، فضولی ، یوفیی .مولوی .
خوازهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی چوببست برای چراغانی و آذینبندی؛ طاق نصرت: ◻︎ منظر او بلند چون خوازه / هریکی زو به زینتی تازه (عنصری: ۳۶۹).
ام قرفةلغتنامه دهخداام قرفة. [ اُم ْ م ِ ق ِ ف َ ] (اِخ ) زنی از قبیله ٔ فزاره . همسر مالک بن حذیفةبن بدر بوده و گویند در خانه ٔ وی پنجاه شمشیر می آویخته اند که هریکی از آن یکی از
بلگلغتنامه دهخدابلگ . [ ب َ ] (اِ) برگ . (فرهنگ فارسی معین ). برگ و ورق که از اعضای گیاه است . رجوع به برگ شود : پس هریکی بلگی از درخت انجیر باز کردند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). چ