هریوهلغتنامه دهخداهریوه . [ هَِ / هََ وَ / وِ ] (ص نسبی ) هروی . هراتی . (یادداشت به خط مؤلف ). منسوب به هریو که صورتی از نام شهر هری یا هرات است : چند برداری این هریوه خروش نشو
هریوهفرهنگ انتشارات معین( هِ وَ) 1 - (ص نسب .) منسوب به هرات . 2 - (اِ.) زر خالص که در هرات رایج بود.
هراوةلغتنامه دهخداهراوة. [ هَِ وَ ] (ع اِ) چوب دستی گنده . ج ، هَراوی ̍، هُری ، هِری ّ. (منتهی الارب ). عصا یا چوب دستی ضخیم چون دسته ٔ تبر و کلنگ . ج ، هراوی ، هَری ، هِری ّ. (ا
هربوهلغتنامه دهخداهربوه . [ هََ ب ُ وِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه واقع در 14500 گزی خاور هشتیان و 12500 گزی باختر راه ارابه رو حماملر به راه شوسه
فاحشةلغتنامه دهخدافاحشة. [ ح ِ ش َ ] (ع ص ) زن زناکار و رسوا و بدکردار. روسپی . هریوه . (ناظم الاطباء). جنده : یله کی کردی هر فاحشه را جاهل گرنه از بیم حد و کشتن و دارستی ؟ ناصرخ
نفجلغتنامه دهخدانفج . [ ن َ ] (اِ) کاغذ. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). کاغذی را گویند که چیزی بر آن نویسند. (برهان قاطع) : گر نیست کلک مصری و نفج هریوه ای تا خط نکوتر آید
نوش شدنلغتنامه دهخدانوش شدن . [ ش ُ دَ ](مص مرکب ) گوارا شدن . (یادداشت مؤلف ) : چندبردارد این هریوه خروش نشود باده بر سماعش نوش . شهید. || نوشیده شدن : مرا چون خروش تو آمد به گوش
هریولغتنامه دهخداهریو. [ هَِ یْو ] (اِخ ) هری . هرات . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به هری و هرات و هریوه شود.
هرویلغتنامه دهخداهروی . [ هَِ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به هرات . (برهان ). هریوه . (برهان ). هراتی . (یادداشت به خط مؤلف ).