هرموجلغتنامه دهخداهرموج . [ هَُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان و بخش کردیان شهرستان جهرم واقع در 14 هزارگزی جنوب خاوری قطب آباد و کنار راه مالرو عمومی دهستان . دامنه ای است گرمسیر و
هرموجنسلغتنامه دهخداهرموجنس . [ هَِ م ُ ج َ ] (اِخ ) به معنی نسل هرمس و نام شخصی است که پولس را ترک نمود. (قاموس کتاب مقدس ).
هرموئیهلغتنامه دهخداهرموئیه . [ هَُ ئی ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فتح آباد از بخش بافت شهرستان سیرجان که در 18 هزارگزی باختر بافت و 2 هزارگزی شمال راه فرعی گوغرحشون واقع وجلگه
هرمودلغتنامه دهخداهرمود. [ هَُ ] (اِخ )محلی است در کنار راه لار به بستک در 421500 گزی شیراز. (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هرمودباغ شود.
هرموجنسلغتنامه دهخداهرموجنس . [ هَِ م ُ ج َ ] (اِخ ) به معنی نسل هرمس و نام شخصی است که پولس را ترک نمود. (قاموس کتاب مقدس ).
کشتی شکستهلغتنامه دهخداکشتی شکسته . [ ک َ/ ک ِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) که بر اثر طوفان کشتی او خرد و شکسته شده باشد. آنکه کشتی حامل او شکسته و درهم کوفته است : کاروان زده و کشتی
پسام منلغتنامه دهخداپسام من . [ سام ْ م ُ ] (اِخ ) نام کاهنی مصری که درمعبد آمون خدمت میکرد. (ایران باستان ج 1 صص 488 -492). وی هنگامی که اسکندر به آن معبد رفت با وی ملاقات کرد و گ
شیلغتنامه دهخداشی ٔ. [ ش َی ْءْ ] (ع اِ) چیز. ج ، اشیاء، اشیاوات ، اشاوات ، اشاوی (بفتح الواو و کسرها مثله اصله )، اشائی (علی افاعیل )، همزه به «یا» بدل شد پس سه «یا» جمع شدند
اسپینزالغتنامه دهخدااسپینزا. [ اِ ن ُ ] (اِخ ) اسپینوزا. باروخ . فیلسوف هلاندی ، مولد آمستردام 1632 م . وی از خانواده ای یهودی و متمول بود و علوم عالیه و زبانهای قدیم و مخصوصاً عبر