هرمعلغتنامه دهخداهرمع. [ هََ رَم ْ م َ ] (ع ص ) مرد زودگریه . (منتهی الارب ). تندگریه . (از اقرب الموارد). || (اِمص ) شتابی .سبکی . (منتهی الارب ). شتاب در راه رفتن . || کندی در
هرماسلغتنامه دهخداهرماس . [ هَِ ] (ع اِ) شیر سخت خونخوار مردم . (منتهی الارب ). هرمس . (اقرب الموارد). || بچه ٔ پلنگ . (منتهی الارب ). ولدالنمر. (اقرب الموارد). رجوع به هرمس شود.
هرماسلغتنامه دهخداهرماس . [ هَُ ] (اِ) اهریمن را گویند که راه نماینده ٔ بدی هاست و شیطان را هم میگویند. (برهان ) : از ره نام همچو یکدگرندسوی بیعقل هرمس و هرماس .ناصرخسرو (دیوان چ