هرطلغتنامه دهخداهرط. [ هََ ](ع مص ) طعن کردن و دریدن ناموس کسی را. (منتهی الارب ). تعرض کردن برادر خود را یا در ناموس برادر خود. (اقرب الموارد). || بدگفتن . (منتهی الارب ). خلط
هرطلغتنامه دهخداهرط. [ هَِ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ کلانسال . ج ، اهراط، هروط. (منتهی الارب ). ج ، هراط. (اقرب الموارد). || مرد مالدار. (منتهی الارب ). || میش کلانسال لاغر. (منتهی ا
هرطلغتنامه دهخداهرط. [ هَِ / هََ ] (ع اِ) گوشت لاغر شبیه آب بینی خشک . (منتهی الارب ). گوشت لاغر ماننده به مخاط که به کار نیاید از لاغری . (اقرب الموارد).
هرطلغتنامه دهخداهرط. [ هَِ رَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ هرطة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به هرطة شود.
حرتلغتنامه دهخداحرت . [ ح َ] (ع مص ) نیک مالیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). || گِرد بریدن چیزی مانند بادریسه . || (اِ) آواز گیاه خائیدن ستور. (منتهی الارب ).
حرتلغتنامه دهخداحرت . [ ح َرْ رَ ] (ع مص ) حَرّة. تشنه شدن . (از منتهی الارب ). رجوع به حَرّة شود : فاما همچو درخت مرخ و عفار هیچ درختی نیست که به اندک حرت از آن آتش میبارد. (ت
هرتلغتنامه دهخداهرت . [ هََ رِ ] (ع اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ). هَرّات . هروت . هریت . (اقرب الموارد).
هرطمانلغتنامه دهخداهرطمان . [ هََ طَ / هَُ طُ ] (معرب ، اِ) دانه ای است که در میان گندم و جو میروید و آن را قرطمان هم میگویند به ضم قاف . (برهان ). دانه ای است متوسط میان جو و گند
هرطه کلالغتنامه دهخداهرطه کلا. [ هَِ طِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قشلاق کلارستاق شهرستان چالوس ، واقع در 10 هزارگزی باختر چالوس و 4 هزارگزی جنوب شوسه ٔ چالوس به شهسوار. دشتی اس
هرطةلغتنامه دهخداهرطة. [ هَِ طَ ] (ع ص ) میش سالخورد لاغر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || زن گول بددل . ج ، هِرطَ. (منتهی الارب ). گول ترسوی ضعیف . (اقرب الموارد).
هرطمانلغتنامه دهخداهرطمان . [ هََ طَ / هَُ طُ ] (معرب ، اِ) دانه ای است که در میان گندم و جو میروید و آن را قرطمان هم میگویند به ضم قاف . (برهان ). دانه ای است متوسط میان جو و گند
هرطه کلالغتنامه دهخداهرطه کلا. [ هَِ طِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قشلاق کلارستاق شهرستان چالوس ، واقع در 10 هزارگزی باختر چالوس و 4 هزارگزی جنوب شوسه ٔ چالوس به شهسوار. دشتی اس