هربذیلغتنامه دهخداهربذی . [هَِ ب َ ذا ] (ع اِ) رفتاری است با خرامش و ناز. (منتهی الارب ). مشیة فی اختیال و گویند این رفتنی است شبیه رفتار هیربدان که حکام مجوس اند. (اقرب الموارد)
هربذلغتنامه دهخداهربذ. [ هَِ ب ِ ] (معرب ، اِ) هربد. یعنی مجاور آتشکده ٔ هنود یا مردم باقدر و عالم ایشان . (منتهی الارب ). نگهبانان آتشکده های هند و آنها براهمه اند و گویند بزرگ
هربذةلغتنامه دهخداهربذة. [ هََ ب َ ذَ ] (ع اِ)نوعی از رفتار اسب کمتر از خبب . (آنندراج ). رفتنی کمتر از خبب . (از اقرب الموارد). رجوع به هربذی شود.
هربیلغتنامه دهخداهربی . [ هَِ ] (اِخ ) هروی . دهی است از دهستان سهندآباد از بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع در 31 هزارگزی باختر بستان آباد و 8 هزارگزی راه شوسه ٔ تبریز به بستا
هربذةلغتنامه دهخداهربذة. [ هََ ب َ ذَ ] (ع اِ)نوعی از رفتار اسب کمتر از خبب . (آنندراج ). رفتنی کمتر از خبب . (از اقرب الموارد). رجوع به هربذی شود.
هربذلغتنامه دهخداهربذ. [ هَِ ب ِ ] (معرب ، اِ) هربد. یعنی مجاور آتشکده ٔ هنود یا مردم باقدر و عالم ایشان . (منتهی الارب ). نگهبانان آتشکده های هند و آنها براهمه اند و گویند بزرگ
هربیلغتنامه دهخداهربی . [ هَِ ] (اِخ ) هروی . دهی است از دهستان سهندآباد از بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع در 31 هزارگزی باختر بستان آباد و 8 هزارگزی راه شوسه ٔ تبریز به بستا
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن الهربذ. یکی از مغنیان مشهور دوره ٔ اموی و عباسی . وی در مجالس هارون الرشید تغنی میکرد و الطاف و عنایتها دید. اصل وی از مکه و از موال
ازاذمردلغتنامه دهخداازاذمرد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الهربذ. قیل لازاذمردبن الهربذ حین احتضر: ما حالک ؟ فقال : ما حال من یرید سفراً بعیداً بلا زاد، و ینزل ُ حفرةً من الارض موحشة بلام