هراشلغتنامه دهخداهراش . [ هََ ] (اِ) قی و استفراغ وشکوفه . (برهان ). قی باشد. (اسدی ). قی باشد که مستان و بیماران کنند. (صحاح الفرس ). هَرارش : از چه توبه نکند خواجه که هر جای ر
هراشلغتنامه دهخداهراش . [ هَِ ] (ع مص ) بر یکدیگر انگیختن سگان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || برجستن و حمله کردن و دشمنی ورزیدن . (از اقرب الموارد). || (اِمص ) مخاصمه
حراشلغتنامه دهخداحراش . [ ح َرْ را ] (اِخ ) ابن مالک . محدث است و از یحیی بن عبید سماع حدیث کرده است . (منتهی الارب ).
حراشلغتنامه دهخداحراش . [ ح َرْ را ] (ع اِ) مار سیاه دیرینه سال بدان جهت که سوسمار صید کند. (منتهی الارب ).
هراش هراشلغتنامه دهخداهراش هراش . [ هََ هََ ] (ص مرکب ) به پاره های به درازا جدا شده و آویخته . (یادداشت به خط مؤلف ). چاک چاک .
هراش کردنلغتنامه دهخداهراش کردن . [ هََ ک َ دَ ] (مص مرکب ) قی کردن . بالا آوردن . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هَراش شود.
هراش قلعtin sweatواژههای مصوب فرهنگستاندانههای قلع بر روی سطح قطعۀ ریختگی برنزی ناشی از جدانشینی معکوس
هراش هراشلغتنامه دهخداهراش هراش . [ هََ هََ ] (ص مرکب ) به پاره های به درازا جدا شده و آویخته . (یادداشت به خط مؤلف ). چاک چاک .
هراش کردنلغتنامه دهخداهراش کردن . [ هََ ک َ دَ ] (مص مرکب ) قی کردن . بالا آوردن . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هَراش شود.
هراشیدنلغتنامه دهخداهراشیدن . [ هََ دَ ] (مص ) شکوفه افتادن کسی را. قی کردن . استفراغ کردن . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هراش شود.