هرازلغتنامه دهخداهراز. [ هََ ] (اِخ )نام رودخانه ٔ بزرگ و معروفی است در شمال ایران که به دریای خزر میریزد. از دره ٔ لار در شمال تهران از ارتفاع 2800 گز از سطح دریا سرچشمه ٔ میگی
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َرْ را ] (ع ص ) تخمین کننده ٔ اجناس . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). خماناگر. || شمشیر بران . || (اِ) پولاد.
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عوف بن عدی بن مالک ، مکنی به ابومرثد. پدر بطنی از حمیر است و قریه ٔ ایشان را حرازه گویند. (معجم البلدان ). نام پسر عوف بن عدی است و حرا
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َ ] (اِخ ) روستائیست به یمن . (منتهی الارب ). مخلاف بالیمن قرب زبید. (مراصدالاطلاع ) (معجم البلدان ). کوره ای است در یمن نزدیک زبید، و در مسار از بلد
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َ ] (اِخ ) قلعه ای است که ازهربن عبداﷲ حرازی منسوب است به آن . (منتهی الارب ). رجوع به حرازة شود.
حرازلغتنامه دهخداحراز. [ ح َ ] (اِخ ) نام کوهیست به مکه نه کوه حرا چنانکه اکثر گمان برده اند. (منتهی الارب ).
هرازگانلغتنامه دهخداهرازگان . [ هََ ] (اِخ ) از دیههای جاسب . (تاریخ قم ص 138). رجوع به هرازجان شود.
هرازپیلغتنامه دهخداهرازپی . [ هََ پ ِ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان آمل که در شمال شهر آمل میان دهستانهای دابو و اهملرستاق و در ساحل دریای خزر واقع شده و شامل 38
هرازگانلغتنامه دهخداهرازگان . [ هََ ] (اِخ ) از دیههای جاسب . (تاریخ قم ص 138). رجوع به هرازجان شود.
هرازپیلغتنامه دهخداهرازپی . [ هََ پ ِ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان آمل که در شمال شهر آمل میان دهستانهای دابو و اهملرستاق و در ساحل دریای خزر واقع شده و شامل 38