هدولغتنامه دهخداهدو. [ هََ دُوو ] (ع ص ) راهنما. (منتهی الارب ). هادی . (اقرب الموارد). رجوع به هدایت و هادی شود.
حدولغتنامه دهخداحدو. [ ح َدْوْ ] (ع مص ) راندن . (دهار). حداء. زجر کردن و راندن شتران را به سرود و آواز. (منتهی الارب ). حدی خواندن . براندن شتران با آواز حدی . راندن شتر به نغ
حدوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آواز خواندن ساربان برای شتران که تند بروند.۲. راندن شتر با خواندن سرود و آواز.
هُدُواْفرهنگ واژگان قرآنهدايت شدند - بازگشتند (اصل در معني اين کلمه بازگشتن است .کلمه هدي به معناي راهنمائي به سوي مطلوب به نرمي و لطف است و اهتدا پذیرفتن هدايت و ایستادگی در راه کسب آ
هدواءلغتنامه دهخداهدواء. [ هَُدْ ] (اِخ ) آبی است درنجد از آن بنی عقیل و وحیدبن کلاب . (معجم البلدان ).
هدوءلغتنامه دهخداهدوء. [ هَُ ] (ع مص ) آرمیدن . (منتهی الارب ). آرمیدن حرکت و صوت و جز آن . (اقرب الموارد).
هدوجلغتنامه دهخداهدوج . [ هََ ] (ع ص ) شتاب جوش از دیگ و مانند آن .- قدر هدوج ؛ دیگ شتاب جوش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و در تداول امروز زودپز. || بابانگ .- ریح هدوج ؛ ب
هدودلغتنامه دهخداهدود. [ هََ ] (ع ص ، اِ) زمین نرم . (منتهی الارب ). ارض السهلة. (اقرب الموارد). || پشته ٔ شاقه . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). || زمین نشیب . (منتهی الارب ). اک
هدواءلغتنامه دهخداهدواء. [ هَُدْ ] (اِخ ) آبی است درنجد از آن بنی عقیل و وحیدبن کلاب . (معجم البلدان ).
هدوءلغتنامه دهخداهدوء. [ هَُ ] (ع مص ) آرمیدن . (منتهی الارب ). آرمیدن حرکت و صوت و جز آن . (اقرب الموارد).
هدوجلغتنامه دهخداهدوج . [ هََ ] (ع ص ) شتاب جوش از دیگ و مانند آن .- قدر هدوج ؛ دیگ شتاب جوش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و در تداول امروز زودپز. || بابانگ .- ریح هدوج ؛ ب
هدودلغتنامه دهخداهدود. [ هََ ] (ع ص ، اِ) زمین نرم . (منتهی الارب ). ارض السهلة. (اقرب الموارد). || پشته ٔ شاقه . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). || زمین نشیب . (منتهی الارب ). اک
هدورلغتنامه دهخداهدور. [ هَُ ] (ع مص ) نیک دراز گردیدن گیاه و انبوه و تمام شدن آن . || افتادن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).