هدففرهنگ مترادف و متضاد۱. آماج، تیرخور، نشان، نشانه ۲. غایت، غرض، قصد، مقصد، مقصود، منظور ۳. آرمان، مرام، منوی، نصبالعین
هدفدیکشنری فارسی به انگلیسیaim, butt, design, destination, end, goal, intent, object, objective, purpose, target, tendency, Mark
هدفلغتنامه دهخداهدف . [ هََ ] (ع مص ) درآمدن در هدفة. (منتهی الارب ). دخول . (اقرب الموارد). || به پنجاه نزدیک گردیدن . || کسل مند گردیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سس
هدفلغتنامه دهخداهدف . [ هََ دَ ] (ع اِ) هر چیز بلند و برافراشته از بنا و ریگ توده و کوه و پشته و مانند آن . || مرد بزرگ جثه . || نشانه ٔ تیر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : خی
تیر کردنفرهنگ انتشارات معین(کَ دَ) (مص م .) 1 - نشان کردن ، هدف قرار دادن . 2 - کسی را تحریک کردن ، به کاری واداشتن .
نشانه کردنلغتنامه دهخدانشانه کردن . [ ن ِ ن َ/ ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هدف قرار دادن : کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد. سعدی .دل نشانه ٔ تیر بلا کن . (مجالس سعدی ). |
نشانه گرفتنلغتنامه دهخدانشانه گرفتن . [ ن ِ ن َ / ن ِ گ ِ رِ ت َ ](مص مرکب ) هدف گرفتن . هدف قرار دادن . قراول رفتن .
نشانه ساختنلغتنامه دهخدانشانه ساختن . [ ن ِ ن َ / ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) نشانه کردن . هدف قرار دادن و به سوی او قراول رفتن .