هجوفرهنگ مترادف و متضاد۱. سخریه، مسخره، هجا، هجویه، هزل ۲. بیهوده، پوچ، مبتذل، مزخرف، مهمل ۳. نامربوط
هجولغتنامه دهخداهجو. [ هََ ج ْوْ ] (ع مص ) نکوهیدن . (منتهی الارب ). شمردن معایب کسی . (اقرب الموارد). عیب کردن . (اقرب الموارد). || دشنام دادن کسی را به شعر. (منتهی الارب ). ه
هجوفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ره، سخن نیشدار، تهمت دروغین، تجسم غیرواقعی، مسخرهبازی▼، افترا طنز، متلک، شوخی، هزل، بذله هجائیات، هجویات، هجونامه، هجویه
حجولغتنامه دهخداحجو. [ ح َ ج ْوْ] (ع مص ) لغت از اضداد است . اقامت گزیدن در جائی . استادن بجائی . || پاداش دادن . || غالب آمدن در فطانت و چیستان . || بخیلی کردن بچیزی . || بازد
هجو کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ن، هجو (هجا) گفتن، احترام نگذاشتن، فحش دادن، مسخره کردن▼، تصویر غلط دادن
هجیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههجو؛ بدگویی: ◻︎ شاعران را خه و احسنت مدیح / رودکی را خه و احسنت هجیست (شهیدبلخی: شاعران بیدیوان: ۲۸).