هامرلغتنامه دهخداهامر. [ م ِ ] (ع ص ) ابر نیک روان بسیارباران . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). السحاب السیال . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة).
حامرلغتنامه دهخداحامر. [ م ِ ] (اِخ ) موضعی است ازدیار غطفان ، نزدیک اُرُل از شربه . شاید مراد امرؤالقیس از حامر در بیت ذیل همین موضع است : قعدت له و صحبتی بین حامرو بین اکام ب
حامرلغتنامه دهخداحامر. [ م ِ ] (اِخ ) ناحیتی است میان رَقّة و مَبِج کنار شط فرات . اخطل گفته است : و ما مَزبد یعلو جلامیدُ حامریشق الیها خیزُراناً و غرقداً...(معجم البلدان ).
حامرلغتنامه دهخداحامر. [ م ِ ] (اِخ ) وادیی است در پشت یبرین در ریگ بنی سعد، و معتقد بودند که هیچکس بدان جا نرسیده است . (معجم البلدان ).
حامرلغتنامه دهخداحامر. [ م ِ ] (اِخ ) وادیی است در سماوه طرف شام ازآن ِ بنی زهیربن جناب از بنی کلب ،و در آن مارها بسیار باشد. نابغه گوید : سأربط کلبی ان یریبک نبحه و ان کنت ارع
هامراهلغتنامه دهخداهامراه . (ص مرکب ) (از: هام (= هم ) + راه ، مزید همراه ) به معنی همراه . رفیق . رفیق راه . رفیق سفر. (از برهان ) (از فرهنگ نظام ) (از ناظم الاطباء) : سگ و گربه
هامرپورگشتاللغتنامه دهخداهامرپورگشتال . [ م ِ گ ِ ] (اِخ ) یوزف فن . مستشرق و نویسنده و مصنف و دیپلمات معروف اتریشی که به سال 1774 به دنیا آمد. در سال 1799 به سفارت کبرای اتریش در استان
هامرزلغتنامه دهخداهامرز. [ م َ ] (اِخ )از سرداران دوره ٔ ساسانی است که ابن بلخی وی را از سرداران پرویزبن هرمز شمرده . و در تاریخ طبری (بلعمی )وی از سران سپاه انوشیروان ذکر شده .
هامرزلغتنامه دهخداهامرز. [ م َ ] (فعل امر) به زبان پهلوی امر به برخاستن است ، یعنی برخیز. (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا): و معنی هامرز به زبان پهلوی و پارسی آن بود که برخیز.
هامرپورگشتاللغتنامه دهخداهامرپورگشتال . [ م ِ گ ِ ] (اِخ ) یوزف فن . مستشرق و نویسنده و مصنف و دیپلمات معروف اتریشی که به سال 1774 به دنیا آمد. در سال 1799 به سفارت کبرای اتریش در استان