هاجریلغتنامه دهخداهاجری . [ ج ِ ی ی ] (ع ص ، اِ) نیکوی بزرگوار جید. (از اقرب الموارد). گرامی جوانمرد جید. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || بنا. (از اقرب الموارد). ||
حاجریلغتنامه دهخداحاجری . [ ج ِ ] (اِخ ) عیسی بن سنجربن بهرام بن جبریل بن خمار تکین بن طاش تکین الاربلی ، مکنی به ابی یحیی و ابی الفضل ، ملقب به حسام الدین و معروف به حاجری . رجو
حاجریلغتنامه دهخداحاجری . [ ج ِ ] (ص نسبی ) منسوب به حاجر، ابن خلکان گوید: «هذه النسبة الی حاجر و کانت بلدة بالحجاز لم یبق منها سوی الآثار...» از کسانی که بدین نسبت معروف اند عیس
هاجرلغتنامه دهخداهاجر. [ ج َ ] (اِخ ) نام مادر اسماعیل . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). نام یکی از دو زن ابراهیم ، کنیزی که ملک مصر سن
ابوالفضللغتنامه دهخداابوالفضل . [ اَ بُل ْ ف َ ] (اِخ ) ابویحیی هاجری . رجوع به ابویحیی هاجری شود. و ابوالفضل کنیت دیگر اوست .
هجرلغتنامه دهخداهجر. [ هََ ج َ ] (اِخ ) نام شهری که مرکز بحرین است . و با الف و لام (الهجر) نیز آورده اند. و تمام ناحیه ٔ بحرین را نیز هجر گفته اند و این صواب است . (از معجم ال
یلغتنامه دهخدای . (حرف ) نشانه ٔ حرف سی و دوم یعنی آخرین حرف از الفبای فارسی و حرف بیست و هشتم از الفبای عربی و حرف دهم از الفبای ابجدی است . در حساب جُمَّل آن را دَه گیرند.