نیکولغتنامه دهخدانیکو. (ص ) پسندیده . حسن . خوب . خوش . خیر. مقابل بد و زشت : براین کار چون بگذرد روزگاراز او نام نیکو بود یادگار. فردوسی .به است از روی نیکو نام نیکوتو آن کن کت
نیکوفرهنگ مترادف و متضادآراسته، بدیع، پاکیزه، پسندیده، جمیل، حسنه، خوب، خوب، خوش، زیبا، شایسته، لعبت، مستحسن، نکو، نیک، نیکوروی، هژیر
نیکوفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی ] نیکو، خوب، برتر ستوده، پسندیده، حسنه، خوش، مستحسن، نکو، نیک، نیکو بزرگ، سلطنتی، شریف، والا، پرهیزگار خوشبخت، خرسند باکلاس هژیر، بر، به بیگ
نیک و بدلغتنامه دهخدانیک و بد. [ ک ُ ب َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) خیر و شر. خوش و ناخوش . راحت و رنج . زیبا و زشت : سه پاس تو چشم است و گوش و زبان که زاین سه رسد نیک و بدبی گمان .
نیک وفائیلغتنامه دهخدانیک وفائی . [ وَ ] (حامص مرکب ) خوش عهدی . وفای به عهد : با هرکه وفا کرد وفا را به سر آوردبس نیک بود در ملکان نیک وفائی .منوچهری .
نیک و بدلغتنامه دهخدانیک و بد. [ ک ُ ب َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) خیر و شر. خوش و ناخوش . راحت و رنج . زیبا و زشت : سه پاس تو چشم است و گوش و زبان که زاین سه رسد نیک و بدبی گمان .
نیک وفائیلغتنامه دهخدانیک وفائی . [ وَ ] (حامص مرکب ) خوش عهدی . وفای به عهد : با هرکه وفا کرد وفا را به سر آوردبس نیک بود در ملکان نیک وفائی .منوچهری .