نیک مردلغتنامه دهخدانیک مرد. [ م َ ] (ص مرکب ) آدم خوب . (ناظم الاطباء). خوش ذات . نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ). صالح . (زمخشری ). نیکمردان ؛ ابدال . صلحاء. (یادداشت مؤلف ). نکوکا
نیک مردیلغتنامه دهخدانیک مردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) صلاح . پارسائی . تقوی . پرهیزگاری : هم پایه ٔ آن سران نگردی الا به طریق نیک مردی . نظامی .به نیک مردی در حضرت خدای قبول میان خلق
نیکفرهنگ مترادف و متضاد۱. خوب، نکو، نیکو، هژیر ۲. خوش، مطبوع ۳. پسندیده، ستوده، مستحسن ۴. زیبا، ظریف ۵. تمام، کامل ۶. بسیار، خیلی، زیاد، سخت ≠ بد، ناپسند
نیک مردیلغتنامه دهخدانیک مردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) صلاح . پارسائی . تقوی . پرهیزگاری : هم پایه ٔ آن سران نگردی الا به طریق نیک مردی . نظامی .به نیک مردی در حضرت خدای قبول میان خلق
نیک تدبیرلغتنامه دهخدانیک تدبیر. [ ت َ ] (ص مرکب ) نیک رای . نیک اندیش : الا ای نیک مرد نیک تدبیرجوانمردی جهان طبع و جهانگیر.سعدی .