نیک خوییلغتنامه دهخدانیک خویی . (حامص مرکب ) ملایمت . خوش رفتاری . خوش خلقی . نیک خو بودن : به علم و عدل و به آزادگی و نیک خویی مؤید است و موفق مقدم است و امام . فرخی .عاشق مردمی و
نیکخوییفرهنگ مترادف و متضادخوشاخلاقی، خوشخلقی، خوشخویی، مهربانی ≠ بداخمی، بدخلقی، بدخیمی، ترشرویی، ترشرویی، تندخویی، درشتخویی، زشتخویی، عبوسی
نیکفرهنگ مترادف و متضاد۱. خوب، نکو، نیکو، هژیر ۲. خوش، مطبوع ۳. پسندیده، ستوده، مستحسن ۴. زیبا، ظریف ۵. تمام، کامل ۶. بسیار، خیلی، زیاد، سخت ≠ بد، ناپسند
نیکلغتنامه دهخدانیک . (ص ) خوب . (انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). خوش . (ناظم الاطباء). مقابل بد. (آنندراج ). هژیر. (فرهنگ فارسی معین ). نیکو. (آنندراج ). جیّد. نغز.حس
نیکلغتنامه دهخدانیک . [ ن َ ] (ع مص ) گاییدن زن را. (از منتهی الارب ). جماع کردن . (زوزنی ) (از غیاث اللغات ). صحبت . (از نصاب ). مباضعت . وطی . مواقعه . مجامعت . مباشرت . (یاد
ملک خوییلغتنامه دهخداملک خویی . [ م َ ل َ ] (حامص مرکب ) ملک خو بودن . فرشته خویی . نهاد و سرشت فرشتگان داشتن . نیک خویی : نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آنگه ملک خویی اندیشه کن . سعدی
نیک خویلغتنامه دهخدانیک خوی . (ص مرکب ) نیک خو. رجوع به نیک خو شود : به شاه جهان گفت کای نیک خوی مرا چهر سام آمده ست آرزوی . فردوسی .بدو گفت آمد گه آرزوی بگویم ترا ای زن نیک خوی .ف
نیکوخوییلغتنامه دهخدانیکوخویی . (حامص مرکب ) نیک خویی . نیکوخو بودن . رجوع به نیکوخو شود : از نکورسمی و نیکوخویی و نیک دلی به سوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر.فرخی .
عقفسةلغتنامه دهخداعقفسة. [ ع َ ف َ س َ ] (ع مص ) بدخوی کردن سپس نیک خویی ، گویند ما عقفسه ؛ یعنی کدام چیز است که بد کرد او را سپس نیک خوئی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).