پاسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نگهبانی؛ نگهداری؛ مواظبت.۲. حرمت: ◻︎ بدان را نوازش کن ای نیکمرد / که سگ پاس دارد چو نان تو خورد (سعدی۱: ۸۸).۳. (اسم) پاره؛ جزء.۴. (اسم) قسمتی از شب یا روز:
پاکیزه روفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپاکرو؛ خوشرفتار؛ نیکرفتار؛ پارسا: ◻︎ یکی سیرت نیکمردان شنو / اگر نیکبختیّ و پاکیزهرو (سعدی۱: ۸۷ حاشیه).
نیک مردلغتنامه دهخدانیک مرد. [ م َ ] (ص مرکب ) آدم خوب . (ناظم الاطباء). خوش ذات . نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ). صالح . (زمخشری ). نیکمردان ؛ ابدال . صلحاء. (یادداشت مؤلف ). نکوکا