نیکوخولغتنامه دهخدانیکوخو. (ص مرکب ) نیک خو. نکوخو. ملایم . که تندخو و سرکش نیست : دلاورترین اسبان کمیت است ... و بانیروتر و نیکوخوتر خنگ . (نوروزنامه ).
نیکوخواهلغتنامه دهخدانیکوخواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) خیرخواه . مشفق . که برای دیگران خیر و خوشی و نیکی خواهد. مقابل بدخواه : مر حاجب شاه را و شاه را نیکوخواه زاین صاحب عز آمده زآ
نیکوخواهیلغتنامه دهخدانیکوخواهی . [ خوا / خا ] (حامص مرکب ) نکوخواهی . نیک خواهی . خیرخواهی . شفقت و خوش نیتی .
نیکوخورشلغتنامه دهخدانیکوخورش .[ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) در ناز و نعمت . خوش خوراک .خوش گذران : ناعمه ؛ زنی نیکوخورش . (یادداشت مؤلف ).
نیکوخویلغتنامه دهخدانیکوخوی . (ص مرکب ) نیکوخو. نیک خو : نیکوخوی را هم این جهان بود و هم آن جهان . (تاریخ بیهقی ص 339). هرکه از تو نیکوخوی تر از تو صوفی تر. (کیمیای سعادت ). شاهی ب
نیکوخوییلغتنامه دهخدانیکوخویی . (حامص مرکب ) نیک خویی . نیکوخو بودن . رجوع به نیکوخو شود : از نکورسمی و نیکوخویی و نیک دلی به سوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر.فرخی .
نیکوخویلغتنامه دهخدانیکوخوی . (ص مرکب ) نیکوخو. نیک خو : نیکوخوی را هم این جهان بود و هم آن جهان . (تاریخ بیهقی ص 339). هرکه از تو نیکوخوی تر از تو صوفی تر. (کیمیای سعادت ). شاهی ب
نیکوخوییلغتنامه دهخدانیکوخویی . (حامص مرکب ) نیک خویی . نیکوخو بودن . رجوع به نیکوخو شود : از نکورسمی و نیکوخویی و نیک دلی به سوی اوست همه چشم و دل و گوش پدر.فرخی .
نیکوخواهلغتنامه دهخدانیکوخواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) خیرخواه . مشفق . که برای دیگران خیر و خوشی و نیکی خواهد. مقابل بدخواه : مر حاجب شاه را و شاه را نیکوخواه زاین صاحب عز آمده زآ
نیکوخواهیلغتنامه دهخدانیکوخواهی . [ خوا / خا ] (حامص مرکب ) نکوخواهی . نیک خواهی . خیرخواهی . شفقت و خوش نیتی .
نیکوخورشلغتنامه دهخدانیکوخورش .[ خوَ / خ ُ رِ ] (ص مرکب ) در ناز و نعمت . خوش خوراک .خوش گذران : ناعمه ؛ زنی نیکوخورش . (یادداشت مؤلف ).