نیک نامیلغتنامه دهخدانیک نامی . (حامص مرکب ) حسن شهرت . خوش نامی . نیک نام بودن : جز از نیک نامی و فرهنگ و دادز رفتار گیتی مگیرید یاد. فردوسی (شاهنامه ج 3 ص 19).به آسایش و نیک نامی
نیکنام دهلغتنامه دهخدانیکنام ده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نور شهرستان آمل در 17هزارگزی غرب بلده و 31هزارگزی خاور جاده ٔ چالوس (حدود کندوان ) و در منطقه ٔ کوهستا
نیکنام دهلغتنامه دهخدانیکنام ده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان لواسان بزرگ بخش افجه ٔ شهرستان تهران . در 10هزارگزی شرق گلندوک ، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقع شده است و دارا
نیکونامیلغتنامه دهخدانیکونامی . (حامص مرکب ) نیک نامی . خوش نامی . شهرت خوب : از شجره ٔ شادمانی جز ثمره ٔ نیکونامی نچیند. (التوسل از فرهنگ فارسی معین ).
اقتشابلغتنامه دهخدااقتشاب . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) نیکنامی یا بدنامی خود را ورزیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زنده نامیلغتنامه دهخدازنده نامی . [ زِ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) نیکنامی . خوشنامی . جاویدانی نام : خوب کرداری ز بهر زنده نامی کرده اندزنده نامی بهتر است از زندگی لحم و عظام . سوزنی (یا
مقتشبلغتنامه دهخدامقتشب . [ م ُ ت َ ش ِ ] (ع ص ) نیکنامی یا بدنامی خود را ورزنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه نیکنامی و یا بدنامی خود را می ورزد. (ناظم الاطباء) (از اقرب
ناموسیلغتنامه دهخداناموسی . (ص نسبی ) منسوب به ناموس ، نام نیک و نیکنامی . (از ناظم الاطباء).- بی ناموسی ؛ رسوائی . بدنامی . (از ناظم الاطباء). فضیحت . پاس ناموس دیگران نداشتن .