نیک بختلغتنامه دهخدانیک بخت . [ ب َ ] (ص مرکب ) سعید. مسعود. دولت یار. خوش بخت . کام روا. سعادتمند. مفلح : نیک بخت آن کسی که داد و بخوردشوربخت آنکه او نخورد و نداد. رودکی .به هر شه
طالعمندفرهنگ مترادف و متضادنیکبخت، خوشاقبال، خوششانس، بختیار، نیکاختر، خوشبخت، پیشانیسفید، طالعور، ≠ بیطالع، بدبخت، بداقبال
امیراقبالفرهنگ نامها(تلفظ: amir eqbāl) (عربی ) پادشاه نیکبخت، حاکم بهروز و خوشبحت، امیر دارای طالع نیک .
امیرمسعودفرهنگ نامها(تلفظ: amir maseud) (عربی) امیر و پادشاه نیکبخت و سعادتمند ، پادشاه خوشبخت و خوش اقبال و ... .
کامبینلغتنامه دهخداکامبین . (نف مرکب ) نیکبخت و سعادتمند و دولتمند و توانگر. (ناظم الاطباء). کامیاب و بامراد. (آنندراج ). صاحب عزت و جاه و نایل . (شعوری ج 2 ص 251 ورق ب ). || خوشد