نیم لنگلغتنامه دهخدانیم لنگ . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) کمان دان . (لغت فرس اسدی ) (اوبهی ). قربان . (لغت فرس اسدی ) (اوبهی ) (برهان قاطع) (جهانگیری ). قربان کمان . (رشیدی ) (آنندراج ) (غ
نیم لنگلغتنامه دهخدانیم لنگ . [ ل َ] (ص مرکب ) که اندکی می لنگد. کندرفتار : سخن بین که با مرکب نیم لنگ چگونه برون آمد از راه تنگ .نظامی .
نیم لنگلغتنامه دهخدانیم لنگ . [ ل ِ ] (اِ مرکب ) یک عدل بار که نصف خروار باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به لنگه و نیز رجوع به نیم لنگه شود. || خوب . خوش . زیبا. (برها
حسن نیمرنگلغتنامه دهخداحسن نیمرنگ . [ ح ُ ن ِ رَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) قریب به حسن صندلی رنگ است : شکسته رنگ کند کار شیشه با دلهاحذر کنیدز حسنی که نیمرنگ افتاد.صائب (از آنندراج ).
حسن نیمرنگلغتنامه دهخداحسن نیمرنگ . [ ح ُ ن ِ رَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) قریب به حسن صندلی رنگ است : شکسته رنگ کند کار شیشه با دلهاحذر کنیدز حسنی که نیمرنگ افتاد.صائب (از آنندراج ).
آلالغتنامه دهخداآلا. (ص ) آل . سرخ نیمرنگ . پشت گلی . و در فرهنگها بیت ذیل برای این معنی شاهد آمده است ، لیکن صریح در مدعا نیست : چو چشم ابر شد آلا و روی گل ناری در آبگون قدح ا
نگاهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی دید، برانداز، نیمنگاه، گوشۀ چشم، نگاه چپچپ، نگاه دزدانه، چشمک، تلمیح یک نگاه، چشم بهم زدن، طرفةالعین، لمحه، لحظه محو، خیره درانظار بودن ◄ تجلی